|
|
|
عزت بهمنی |
|
قطعن این قاب خالی احتضار من را به انتظار نمی کـــُشد خصوصن این دیوار سرد از رفته نمی گردد و تو تا سینه هایت را به من قرض بدهی بطالت این خون کثیف از نقطه ی جوش پریده. چیزی تا بشکند اتفاق ثانوی از لباس زمستان گذشته است و تا جنین شیشه ایی را جمع کنی از استخوانهات کارد از کار نشسته بیرون. آغوش تو پُر از Captain Black است و رگهای من در توَرمی گیج. آهاااااااااااااااااا تا یادم نرفته، آب رنگ هایت را
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 0:51 توسط عزت بهمنی
|
بیا بازی امان از سر بگیریم تا محرمانه پودر سیمان از ما فاصله بگیرد. من نقش خودم را بازی نمی کنم متاسفم از ریزش مدام باران روی برگ هایت هوای مرا داشته باشی نهنگ کار امدم برای این حوضچه دلیل دوم پنهان من از ناگهان که اتفاق مدام است بیا این مسیر را لی لی کنیم راهِ نزدیک، دور است اقبال ما کوتاه ست قبلا تکرار کرده ام این را این راه به من ختم به خیر نمی شود تو خواه پند بگیر خواه ترجیع بده یهو بیفتی به اصل موضوع اما خم که بشوی فی الحال موهایت را میریزم به اختصار کلمات. هوا جور دیگریست که به گفتن نمی ارزد برای بستن کادر به دستهای تو نیاز دارم با کمی تنتور.
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 23:39 توسط عزت بهمنی
|
سقوط از پله ها. ... ... ... سوت قطار از ما گذشت. از درختان دو پرنده مردند تا بخش آهسته ی من ناودان را بریزد در گیلاس های شراب. ما تقویم را ورق نزدیم چیزی ا نگار اما شکست و سالها شد از پنهان تو بی ریط. دیگر نه زمستان در عمق ترک فانوس می کرد نه بر میز روبرو پخشِ موهای پریشان عادت آرنج را فراموش. باران بر پشمِِ بره ها زخمِ چشمهای تو را می بندد عجیب نیست لرزش کلمات بر عریانی ات پشتِ میله ها سفید می شود وجهان بوی نعناع ی سوخته می گیرد در ربط اشکهای تو با آتش.
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 6:44 توسط عزت بهمنی
|
بورخس عزیز! این هوای ملایم طعم شراب ِ پوسیده کم دارد و جیغ زنی در نیمه های شب تا راحت به آفتاب سنگ بزنی به دریاچه سر. از اینکه بی مقدمه تفِ سر بالا می کنم ات به خاطر لباس ِ زنانه و گوشواره های بدل ات که نیست این مداد را در تو فرو نکنم تمام بدن ام دود کش شهرهای سوخته می شود. بورخس عزیز گفتن ِ روزهای گـذشته نیست اعتراف ِ کارهای نمانده است آن شب که به سلامتی ِ قورباغه ها دست هایمان را در لجن فرو کردیم شلوار ِ جین ات آن شلوار ِ جین تمام اقیانوس ها را پس زد و من از لج ِ چراغ های چشمک زن تا صبح خنده ام را به آب ها فرو ختم و تو با شلوار ی جین ات با آن شلوار ِ جین با آن استفراغ ِ سوپِ جــــــــــو با آن گوشواره های بَدَل تا صبح در آن چمدان ِ قرمز ِ پاره گریه می کردی. بورخس عزیز عکس هایمان را از کمد کشیده ام بیرون رنگ به رخ ات نیست اصــلا" افتابِ سَگ مَصَب تمام ِ تن ات را پخته طعم کالباس سگ همه ی آپاندیس ام را در خیابان پخش کرده. تما م نیم رخ ِ چَپَ ات را هیچ تشکِ راحتی انگار رنگ نمی زند. بورخس عزیز زیر درختهای عریان هنوز فنجان های قهوه مان طعم جلگه های برزیل می دهند و من در صد سال گذشته تنها دکمه های پیراهن تو را در مشت های منجمدِ زنها پیدا می کنم. اینجا هیچ پست خانه ایی نیست تا من را به نشانی تو سنجاق کند پس به رسم ملوانان ِ منگ این بطری خالی را به اقیانوس ها می سپارم و به سلامتی ات تمام شب را به ماه پارس می کنم.
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 9:21 توسط عزت بهمنی
|
هزار پارچه ی برزنت راکه پاره کنم تازه میرسم به فسیل پشت عینک ات هم رد اتفاقت بر نقشه ی زمین این حرفها را پرانتز ببند با راز آن ریمل و ماتیک که چشم و لب ات نیست دیگر. پس بخواب آرام تا خنده ات نشود منتشر در کوچه های شهر تا پاورچین نکشاندم به تپه های بیرجند و دور بزنم یونسکو تا بتراشم با کاردک و برس/آرام در هزاره های بعد. هر جا صدای تو بگذرد بیل های حفاری می شکنند حتما" و راز هزار ساله ات که بر غارها جیغ می کشد. این حرفها را پرانتز باز کن تا اتفاقات بعد که نقشه زمین
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 2:37 توسط عزت بهمنی
|
...از آواره ی
زنی با گیس های بریده ام تا که قرار است سر برسی من از اندازه ی خودم جدا می افتم وشکسته ها م هی می پرَند روی شاخه های بی دلیل تو که سخت نیستی و نه دوری که من کجایی ام را از یاد ببرم «چـــــــــه فایده این حرفا وقتی دروغ سَرم نمی شود وقتی حتماً که همین طورم و نه وقتی دوری خوبی نه وقتی هستی جادو می کنی مرا که مثلاً خُرده های تنم بچسبند به هم یا شکسته هام سیب شوند روی شاخه های شرم.» گاهی کنار بد گمانی ِ ماه که می نشینم در خود پیله می کنم توی جیب لیلی هم تقویم کوچکی بود مثل تو که زیر باران خیس شود و کنار بادها بنشیند و هی روزهاش را سوراخ کند؟ ببخشید همسایه ی من گــــــــو ش ِ تیزی دارد: «لیلی که روز نمی شناخت بیچاره کفش هاش هم که هیچ وقت از کتابِ نظامی نیامد بیرون و از کفّاشی ِ سر کوچه تان هم کــــه وقت واکس نخورد.» راستی چرا من همین طور می پَرم روی این شاخه ها از دار و درخت گرفته تاااااااااااااااااااااااا پله ی فنجانی که تو هزار سال ِ پیش از آن قهوه نوشیدی لیلی اگر که نیستی من را چرا توی این دار و درخت رها کرده ایی توی این آدم هایی که از ترس من از زیر گذرهای جهان می گذرند و شب و روز چترشان باز از تر س ِ این که ببارم روی عمر درازشان از این حرف ها که بگذریم ابتدای کوچه دارد عمق دریا پیدا می شود ومن دارم کم کم می پَرَم روی شاخه های بی دلیل.
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 1:34 توسط عزت بهمنی
|
...از آواره ی
زنی با گیس های بریده ام مولای درزِاین شعر نمی رود حالا شما هی بیل بزنید کلنگ بزنید داد بزنید باران که ببارد فردا من انگشتانم را باز در دلم فرو می برم تا نام زنی که دوستش دارم را بنویسم بالای سرم. دوباره از اوّل الف- نبش ِقبر ب- کالبد شکافی ج- سردخانه مکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــث صدای خُ ر د ش د ن ِ آینه می خواهم در این هوای صفر درجه زنی که دوستش دارم را پیراهنی بپوشم از دریا کفشی از کـــــــوه. حالا شما که به این شعر فکر می کنید نه من را می شناسید نه می توانید حدس بزنید این زن که حواس من را پَرت کرده از دنده ی کـــدام آدم در آمده که نه رنگ باران دارد نه شبیه شکوفه های ِگیلاس است!
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 1:32 توسط عزت بهمنی
|
...از آواره ی زنی با گیس های بریده
ام آمد که من را کنار مجال ِرفته بگذارد که سنبله را کنار عصر و این خیابان مجرّد پَرتِ جغرافیا نشود که. جهان در اضطراب سریع برگ ها می پوسد نگاه برفی ِ من خیال ِ جامه ی گل بهی رنگِ تو را می خندد. چقدر جهان کوچک است،همین. سیب و چند برگِ پریده به باد وپرنده ایی که به دامنت می خواند انگشت من را حتماً به خوابِ انجیر و کوچه های انار می رساند. جهان در ایستگاه بعد می ایستد و من پیاده می شوم کنار سنبله ها واین خیابان که گِردِ تو می پیچد و هــــــــر عصر می آیی که مجال رفته را...
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 1:26 توسط عزت بهمنی
|
...از آواره ی زنی با گیس های بریده
ام مو لای درزِاین شعر نمی رود حالا شما هی بیل بزنید کلنگ بزنید داد بزنید باران که ببارد فردا من انگشتانم را باز در دلم فرو می برم تا نام زنی که دوستش دارم را بنویسم بالای سرم. دوباره از اوّل الف- نبش ِقبر ب- کالبد شکافی ج- سردخانه مکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــث صدای خُ ر د ش د ن ِ آینه می خواهم در این هوای صفر درجه زنی که دوستش دارم را پیراهنی بپوشم از دریا کفشی از کـــــــوه. حالا شما که به این شعر فکر می کنید نه من را می شناسید نه می توانید حدس بزنید این زن که حواس من را پَرت کرده از دنده ی کـــدام آدم در آمده که نه رنگ باران دارد نه شبیه شکوفه های ِگیلاس است!
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 1:24 توسط عزت بهمنی
|
|