|
|
|
عزت بهمنی |
|
برای دخترِ دروغ ام آذر تقویم را از اطاق ات ناشنیده بگیر بوی برهنگی ات را از اسب ها ورق بزن در همسایگی باکره گی ات بسوز برگونه ات که می رفت آتش آنچنان چاقو بکش حـــالا از مقیاس زنانگی ات تا حرف های دیگر کــــه«آذر» سوخته است از خودش. اندامت را شناسنامه و زایمان بلعیده تختخواب و بـــرنج یائسگی ات را خسته نمی کند مرگ داستانخانه توست عبورِ از سوراخ ها و منحنی حفره ات که دامن پائیز بالا می زند تا روی لبخند و نقطه های تفنگ ات بشاشد. من چقدر داستان بلدم،آذر چشمهایت را ببند خسته ام از دروغ.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 18:59 توسط عزت بهمنی
|
اول شب قبل بود که سرخپوست جوان آمد با چپقی که بر لب داشت با نیزه ایی که دستش را می فشرد، من فریاد زدم خـــلاء را خلوت کنید. قورباغه ها از سفال پُل رقص اسپانیایی کردند و من مدام تو را جزر و مـــــد می شدم. سرخپوست جوان آمد از نشئه گی اسبی که می پوسید در کوزه اش دو چشم رنگی در رنگ هایش دو خواهش فردا. اینجای مکان زن موهایش از تابوت می افتد بیرون ومن در حفره ی پستانهایش تجزیه می شوم. بیا فرض کنیم سرخپوست جوان لای پتویی پیچیده/نمرده است من بی پیراهن در کسی نیستم و قورباغه ها وقت کافی برای رقصیدن ندارند. حرفی برای زیستن نیست قرار مان این نبود چپقی دود کنیم دستهایمان را در لاجورد سرطان،دچار و بعدبا گوش خودمان بشنویم شناسنامه مان در مویرگهای زنی مرده گرو گذاشته شده. مرگ من لای پتو پیچیده از صحنه تنها دود چپق بلند است چیزی در من پر و خالی می شود، سینه ام ازخلط فضا می سوزد سرخپوست جوان! راهی برای کلاغ شدن نیست با من نیزه ات را به تخت خواب فرو کن
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 2:26 توسط عزت بهمنی
|
برای مهربانی مهتاب حتی از بی بالی نیست که می پَرم نه از بی فانوسیست مرموز جغد روزام. از یادم نرفته هنوز هیچ تلفنی زنگ نَــزَد تو را از پشت شیشه از ارتعاش مردمک هات که افلیج یخ زده را به ارث گذاشتی. شب در حوض می پوشد خالی ی من از باورم، از بهانه دروغ بساز از آغشتگی ات /بدبختی که من را به دندان گرگ آویزان کند و پنهان چشمت را پخش آسفالت، به ناگهان بمیری و عکس ام را بپاشد عفونت زخم گلوت. بوی ادرار از مرده ی موهات به عادت من شکل های پیرامون می دهد دلواپسی ات از من پریده از کمترم چریده بال از کمترم نشسته رنگ از من تنها دوساعت گذشته مرگ پس کو انگشت هات که بر خاک بریزد؟ اصطبل به طــــرح توطئه عینک زده است به سربازخانه ربطی ندارد انتشار این شعر پَــرده از نیلوفرها می کشم با سر باند پیچی به اتوبوسی می پَـــرَم کــه زمستان را به پیچ تندی محو می شود.
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 11:8 توسط عزت بهمنی
|
|