|
|
|
عزت بهمنی |
|
به ز.فخرایی و محبت بی پایانش 1_ خانه ایی که دیوار ندارد چــه فرق می کند زخم های من با چــه سنگی سفت سیمان شود. 2_ تفنگ و اسب و چای داغ را کنار که بگذارم چریدن دارد گونه های تو. 3_ وحشت زده ام از پرواز زنجیر من باش در گلوله ایی که می چرخد. 4_ از احتمال به حتما خلاص ات می کنم، انتشار مخ ات ضمیمه ی نیمه شب است.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 2:22 توسط عزت بهمنی
|
جنگ از قطار بیرون بود و شوالیه ها بر اسبانِ بیکار،سیگار می کشیدند.از چیزهای دورو ور تنها باد بود که زوزه می کشید و باران که بر اعصابِ مخاطبِ نابیدار می بارید.بیرونِ قطار،لــه لــه های مغروقِ اضطراب،در بالکن تابستان،یــخ می جَوید.دکتر ژیواگو ایستاد بر جسدِشاکــی،قطار منتشر شد یهو،متلاشی،و تنها شکل خاکستریِ پستانِ هشتاد سالگی تو،رنگِ خود را داشت و دکتــر کبریت کشید،جهان را سوخت،شعر تــه کشید از دوباره.مرگ از مقعدِ ابتذال بیرون افتاده بود وراه خودش رابه خرچنگ های مخفیٍ باطلاق هرگــز سپرده بود.قطار میرفت،من روزنامه را مچاله بودم.صفحه حوادث،در صندلیِ کنار،میپرید. عزت بهمنی.نبش قبر.وبلاگ نبش قبر.شعر امر
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:33 توسط عزت بهمنی
|
خواب از ابتدای تو خواب تر از نگرانی ات که فاجعه از حریم می گذرد تا از شقیقه و پوستم بنشیند. من خواب دفن ماهی ها هستم از صدای شکستن پارچ که بند ها از مثلث برمودا نوشته ام و کوهها به اقیانوس ها باریده ام. این صدای ناقوس«وانک» نبود که من را بیدار کرد ونه شیهه ی اسب ناپلئون که از طپش کرستینای گم نام دور می شد. هوا از چگونه ی تو می آید از پاره ی باکره گی ات که در مشت من هزار زن ِ گرفتارِ گودال ِ تا گلو هیچشان به زیبایی ابلیس نرفته بود. من با گوش های خودم/کر رفتم با گوش های خودم/خواب دیدم با گوش های خودم/ شنیدم که خون سنجاب ها به دسته های خاکستری می ماسید و تو از شنبه تا شنبه من را در خودت فرو می کردی و وای بلندِ شنبه ی بعد که صدا می آمد از نگرانی ات تا شقیقه ام عبور کند از خواب. عزت بهمنی-کتابخانه نبش قبر.شعر عزت الله بهمنی-شعر امروز ایران.گناوه.گناوه.شعرگناوه.شعر ایران.فیلتر شکن.عبوراز تونل سرخ
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 18:7 توسط عزت بهمنی
|
|