|
|
|
عزت بهمنی |
|
ازقرار معلوم درست نیست که از این میل ساده/گــم باشی یا بویت را پیف پاف وشیشه پاک کن از خــانه ببرند با کارد و تبر کــه بیفتم به جانت رنگ از یقه ام می پرد ناخن از پوست می گذرد ودکمه های پیراهن ام در مشتت لــه می شود (تنها از قاب خالی محوی از من می ماند بر تو در دیوار). حـدس من این است که در تو حامله باشم کــارآگاه هر چه می خواهد بگوید از فــردا که ترس گم شدنت داشتم نباید از عشق و کودکی ام می پرسیدی که این قایق بادبانی حوصله اش به سنگهای فینیقی می رسد،لامصب. تا ردیف سردرد از حنجره ام دکمه باز کند چقدر سطل زباله از تو پر شده است ببریدccuپس اکسیژن از از خـــانه ایی که بیرون زدم برگرد من از تکه هایم بیرون نمی شوم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 14:38 توسط عزت بهمنی
|
از من پوشیده نیست آغوش ات گم کرده راه را تا بی سرنشین کنارِ چنارهای دور از دریا عکس های یادگاریمان را دردست بگیریم،محکم وتو تا شوری آب را در دهانم تف کنی از پیراهن ام آتش بگیرم وغمگین تر اینکه از سهم تو تنها لب هایم را قرض نخواهم تا دوباره از رسوایی و عکس های پیاپی چشم باز کنم. هر شب کنار من از پاییز پراست از قهوه و چاقویی که به رگهام می خندد این نه به حاشا می ارزد کـــــــــــه من عاشق شدم نه علاج سرطان که ناشناخته کنارم است. زیبا!!! نشانی تو در آشپزخانه و جارو کنارِ التماس و باختن در پاورقی نیست سالها از ذهنِ تو خشت ات میزنند لبخند را از من بخند هرگز هوای سرد را پتو نمیکشم بیهوش ِآغوش ات به گمانم زودتر اقرار من است.
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 13:41 توسط عزت بهمنی
|
ازآواره زنی با گیس های بریده ام سیمرغ کـــه نیستی تاپَرت را آتش که بزنم یهو از چـــراغ جادو بپری مثلا وکناردستم بنشینی و درز این شعر را پُر کنی یا سندان سپیدی شوی که مــــداد من برقصد روی تن نازک وخلاصه لب که وا کنم نگویی که چـــه! دنیارا آب برده بانو به جهان چوب حـــراج زده اند زمین ترجیح می دهد خودش باشد/نمی گذارند آسمان چه فرق می کند هر جا که باشد یکرنگ که نیست زمین امــــا دیوانه ی سلول های من سیّاره گیج که دور خودش می چرخد که دورخودم می چرخم وشب که می رسد باز زمین دور سرم ومن دور خودم وخواب می بینم که جهان را آب برده بانو را خواب. ماه صندلی کوچکی است مشرق زمین که بانو می نشیند روبه روی جهان ومن خواب می بینم ماه را جهان را وستاره ای که به مـــن می خندد
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 8:31 توسط عزت بهمنی
|
|