|
|
|
عزت بهمنی |
|
سگ ها از جــا پریدند آه کـه کشیدم از جگر کـه آه کشیدم. «بیابان را سراسر مــه گرفته است» ما پاهایمان را از دست میدهیم. این کلام آخــر دریا بود که می رفت. هیچ کس به سراغ ما نیامد به چشم هایمان اعتنایی نکرد بر درخت هایمان دخیل بستند و بر پرنده هامان /طلسم ما طلسم شدیم درست وسط شبی کــه زلزله، بم را از فسیل وخشت/پوشاند. حادثه از ما گذشت حادثه از ما می گذشت دریا مُــرده بود دریا مُــرده بود وزمستانِ کامل از ما می گذشت. از این اطاق4×3 مــادرم رفته پدرم به صورتم تف انداخت زنم چشم هایش را روی تمام نسترن ها بست ودریا آمــد از پنجره از در از سلول های گذشته ی دیوار ومن را در تشویش صبح فرو می بُرد/هــر روز. ما منتظر انگشتانی بودیم که باد را بیاورد دریا را ببرد دریا را بیاورد ودریا مُرد در ساعت چهار از تکه ای برمن. عصــر یکشنبه بهار نیامد تا چراغ زنبوری را به روزهای فروردین گــره بزند ومن زهــر موش ها را جابجا کردم در خودم. بیضه ام از پنجره بیرون است وقتی لاله ی گوش ات آب نبات چوبی سرخی است.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 0:56 توسط عزت بهمنی
|
بریائسگی ات میزایَم درنخستین ساعات قطار ازمن که چیزی روانی می رقصد تا درختان که آویزان شود از قبرستان ولباسهای زیرت که عینک بزند رُزهای چشم چران. مثل خودَت لاجرم پتوی پلنگی میکَشی گوش تا گوش از زنبق ها چراغِ لاله می کُشی وپیراهنِ تنگ ات را زود از هراس بلوط ها میکَنی حتما. بیا آلت هایمان را دراسید وصابونِ داروگر بفرساییم وکلاهمان را بالاتر تاصدای درهم و قرمز را خیره از دیوار به سراسیمه ی کبریت فحاشی کنیم. از مـــن مایل تر تمام حفره ها و لب ات شاخه های بخاراند. هرمـــزرعه سهم ما تخم بی کلاه بود، در آشپزخانه ادوات قتال. ما زیرِ ختنه هامان جان سپردیم زیرِ جغرافیای نارنگی. ازقاب ها رنگ کالسکه از یادمان رفت بوی پدربزرگ که از صندلیِ چوبی افتاد/ناگهان وپستان های بریده ایی که در دستهای بی چاقو از کنارکاروانسرا سرک کشید. دلم گرفته است درنگاتیوِ گربه ها میان شق کردن و آشفتگیِ حمّام وقتی ظاهر می شوی.
+
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 3:20 توسط عزت بهمنی
|
|