|
|
|
عزت بهمنی |
|
برای سیروس رادمنش که از ارتفاع بلندتر بود
انگشت اشاره نداری تا خـــانه ام فاصله را نادیده بگیری. جدی نمی گویمت از دور تا حدس را شک بزنی از اینکه ریسک کنی ایستادن و بپاشی تقویم. ایل از کینه به سینه اش بغل میکند ما میان تشبیه کم آورده ایم از تفنگ های برنــــو تنها زنبق است که شلیک می شود احمقانه تر اینکه من نشسته ام بر پیشانی ات گریه کنم.
دست به گیرنده ات نزن همین روزها از خودت پـــُرام می شود تازه.
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 11:15 توسط عزت بهمنی
|
به اصــرار از مچاله شدن پُرام بگذار این دردِ دلواپس از هـــر قاره ایی که خواست/بوَزَد هـــوش از کله رفته به باور رسیده خِنگ بوهای نیمه راه گـــواهی می دهند از کباب شمشیر غـــلاف را تازه کن«نــادر» دره ها پیدایت می کنند شروع خـــوبی نیست وقتی کلاغ به شانه ات قار بزنــد اسب ات لگــد به سُم و روزِ رفته را از صدای خودت/نشنوی کـــه فراموش می رود.
متأسفم از خلاصه چشمهات این کمدی هـــرچه بخندد مردها به سواری کمتر غارت ات می کنند.
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 2:3 توسط عزت بهمنی
|
|