|
|
|
عزت بهمنی |
|
برای سامان سپنتای عزیزم که نگران است همیشه ازلاک پشت ام نمی پَرم پایین تا خون دریاها را نریزم خون برکه ها و تشت ها من به جنگ گلادیاتورها می روم امروز می ترسم در سپیدی خون لیموها نامم را ننویسند بر کتف شتر از غضروفِ گوش ات نگذرم و تو بمیری روی ساعت ام کــــــه اختیاری ندارم از کوک اش. هیچ از من مپرس الان هیچ از نامم از اسب و تفنگ ام که پنهان کــرده ام و آن اتفاق مجهول که از بَــــرش کردی و از نام ها که از تو کنده ام بر بلوط. شکار من از اشکف کوه ها پیدا نیست از جزر و ماهی ها باید بریزم خون.
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 0:37 توسط عزت بهمنی
|
|