|
|
|
عزت بهمنی |
|
اول شب قبل بود که سرخپوست جوان آمد با چپقی که بر لب داشت با نیزه ایی که دستش را می فشرد، من فریاد زدم خـــلاء را خلوت کنید. قورباغه ها از سفال پُل رقص اسپانیایی کردند و من مدام تو را جزر و مـــــد می شدم. سرخپوست جوان آمد از نشئه گی اسبی که می پوسید در کوزه اش دو چشم رنگی در رنگ هایش دو خواهش فردا. اینجای مکان زن موهایش از تابوت می افتد بیرون ومن در حفره ی پستانهایش تجزیه می شوم. بیا فرض کنیم سرخپوست جوان لای پتویی پیچیده/نمرده است من بی پیراهن در کسی نیستم و قورباغه ها وقت کافی برای رقصیدن ندارند. حرفی برای زیستن نیست قرار مان این نبود چپقی دود کنیم دستهایمان را در لاجورد سرطان،دچار و بعدبا گوش خودمان بشنویم شناسنامه مان در مویرگهای زنی مرده گرو گذاشته شده. مرگ من لای پتو پیچیده از صحنه تنها دود چپق بلند است چیزی در من پر و خالی می شود، سینه ام ازخلط فضا می سوزد سرخپوست جوان! راهی برای کلاغ شدن نیست با من نیزه ات را به تخت خواب فرو کن
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 2:26 توسط عزت بهمنی
|
|