|
|
|
عزت بهمنی |
|
ازقرار معلوم درست نیست که از این میل ساده/گــم باشی یا بویت را پیف پاف وشیشه پاک کن از خــانه ببرند با کارد و تبر کــه بیفتم به جانت رنگ از یقه ام می پرد ناخن از پوست می گذرد ودکمه های پیراهن ام در مشتت لــه می شود (تنها از قاب خالی محوی از من می ماند بر تو در دیوار). حـدس من این است که در تو حامله باشم کــارآگاه هر چه می خواهد بگوید از فــردا که ترس گم شدنت داشتم نباید از عشق و کودکی ام می پرسیدی که این قایق بادبانی حوصله اش به سنگهای فینیقی می رسد،لامصب. تا ردیف سردرد از حنجره ام دکمه باز کند چقدر سطل زباله از تو پر شده است ببریدccuپس اکسیژن از از خـــانه ایی که بیرون زدم برگرد من از تکه هایم بیرون نمی شوم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 14:38 توسط عزت بهمنی
|
|