تبليغاتX
نبش قبر -

نبش قبر

عزت بهمنی

بریائسگی ات میزایَم

درنخستین ساعات قطار

ازمن که چیزی روانی می رقصد

تا درختان

که آویزان شود از قبرستان

ولباسهای زیرت

که عینک بزند

رُزهای چشم چران.

مثل خودَت لاجرم

پتوی پلنگی میکَشی گوش تا گوش

از زنبق ها

چراغِ لاله می کُشی

وپیراهنِ تنگ ات را

زود از هراس بلوط ها

میکَنی حتما.

بیا آلت هایمان را

دراسید وصابونِ داروگر

بفرساییم

وکلاهمان را بالاتر

تاصدای درهم و قرمز را

خیره از دیوار

به سراسیمه ی کبریت

                        فحاشی کنیم.

 

از مـــن مایل تر

تمام حفره ها و لب ات

شاخه های بخاراند.

 

هرمـــزرعه

سهم ما

تخم بی کلاه بود،

در آشپزخانه

             ادوات قتال.

ما زیرِ ختنه هامان

جان سپردیم

زیرِ جغرافیای نارنگی.

ازقاب ها

رنگ کالسکه از یادمان رفت

بوی پدربزرگ

که از صندلیِ چوبی افتاد/ناگهان

وپستان های بریده ایی

که در دستهای بی چاقو

از کنارکاروانسرا

                    سرک کشید.

 

دلم گرفته است

درنگاتیوِ گربه ها

میان شق کردن و

آشفتگیِ حمّام

وقتی ظاهر می شوی.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 3:20 توسط عزت بهمنی |

:منتشر شده

آواره زنی با گیس های بریده ام

استcaptain black آغوش تو پر از

Home
Email
Night Skin