تبليغاتX
نبش قبر -

نبش قبر

عزت بهمنی

سگ ها از جــا پریدند

آه

  کـه کشیدم

از جگر

کـه آه کشیدم.

 

«بیابان را

سراسر مــه گرفته است»

 

ما پاهایمان را

از دست میدهیم.

این کلام آخــر دریا بود

که می رفت.

هیچ کس به سراغ ما نیامد

به چشم هایمان

اعتنایی نکرد

بر درخت هایمان دخیل بستند و

بر پرنده هامان /طلسم

ما طلسم شدیم

درست وسط شبی

کــه زلزله، بم را

از فسیل وخشت/پوشاند.

حادثه از ما گذشت

حادثه از ما می گذشت

دریا مُــرده بود

دریا مُــرده بود

وزمستانِ کامل

از ما می گذشت.

از این اطاق4×3

مــادرم رفته

پدرم به صورتم

                 تف انداخت

زنم چشم هایش را

روی تمام نسترن ها بست

ودریا آمــد

از پنجره

از در

از سلول های گذشته ی دیوار

ومن را

در تشویش صبح

فرو می بُرد/هــر روز.

ما منتظر انگشتانی بودیم

که باد را بیاورد

دریا را ببرد

دریا را بیاورد

ودریا مُرد

در ساعت چهار

از تکه ای برمن.

عصــر یکشنبه

بهار نیامد

تا چراغ زنبوری را

به روزهای فروردین

                        گــره بزند

ومن

زهــر موش ها را

جابجا کردم

             در خودم.

 

بیضه ام از پنجره بیرون است

وقتی لاله ی گوش ات

آب نبات چوبی سرخی است.

          

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 0:56 توسط عزت بهمنی |

:منتشر شده

آواره زنی با گیس های بریده ام

استcaptain black آغوش تو پر از

Home
Email
Night Skin