|
|
|
عزت بهمنی |
|
به اصــرار از مچاله شدن پُرام بگذار این دردِ دلواپس از هـــر قاره ایی که خواست/بوَزَد هـــوش از کله رفته به باور رسیده خِنگ بوهای نیمه راه گـــواهی می دهند از کباب شمشیر غـــلاف را تازه کن«نــادر» دره ها پیدایت می کنند شروع خـــوبی نیست وقتی کلاغ به شانه ات قار بزنــد اسب ات لگــد به سُم و روزِ رفته را از صدای خودت/نشنوی کـــه فراموش می رود.
متأسفم از خلاصه چشمهات این کمدی هـــرچه بخندد مردها به سواری کمتر غارت ات می کنند.
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 2:3 توسط عزت بهمنی
|
|